
نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....
چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای
تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:50  توسط آواره
|
نامت چه بود؟ ادم
فرزند؟من را نه مادری هست نه پدر بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟بهشت پاک
اینک محل سکونت؟زمین خاک
قدت؟روزی چنان بلند که همسایه خدا،اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟حوای خوب و پاک قابیل خشمناک هابیل زیر خاک
روز تولدت؟ در روز جمعه ای به گمانم روز عشق
رنگت؟اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
چشمت؟رنگی به رنگ بارش باران ؟که ببارد ز آسمان
جنست؟ نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا
کارت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک
شاکی تو ؟ خدا
وکیلت؟ ان فقط خدا
جرمت؟یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟!! همین!!
حکمت؟تبعید در زمین
همدست در گناه؟حوای اشنا
ترسیده ای؟ کمی
ز چه؟ که شوم من اسیر خاک
ایا کسی به ملاقاتت امده است؟ بلی
که؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه ولی....
ولی چه؟حکمی چنین انهم به یک گناه!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
دلری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها کسم خدا
در اخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا..............
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:34  توسط آواره
|